تبليغاتX
دلتنگي هاي من
این صفحه ... به آخر رسید

14 فروردین امسال وقتی به بهار زنگ زدم بهم گفت قصد داره بره بیرون. گفتم بهش: چرا میخوای بری بیرون ؟ گفت : میخوام برم بگردم . بهش گفتم : نه نرو بمون خونه . گفت : من میرم . گفتم نرو . گفت میرم . بعد از یه دو سه ساعتی بهش زنگ زدم . دیدم بلـــــــــــه . رفته بیرون . بهش گفتم چرا رفتی بیرون مگه نگفته بودم بمون خونه ؟ گفت : حامد من اسیر تو نیستم اگه نخوای این اخلاقتو کنار بذاری همه چیزو بهم میزنم. مکث کوتاهی کردم . انتظارشو نداشتم اول سال این جمله ها رو بشنوم. فکر میکردم بهار بمعنای واقعی کلمه اسیر منه ... عاشق منه ... لعنت به من  ! باز هم اشتباه میکردم. بهش گفتم : باشه ، تو که دنبال بهونه میگردی ، پس بهم بزن. همه چی رو بهم بزن. ازش خداحافظی کردم و دیگه هم بهش زنگ نزدم. بعد از 9 روز دیدم بهم یک میل یک خطی زد.  انتظار این کارشو هم نداشتم . پاسخ میلشو من با یک خط دادم. باز هم جوابمو داد. اما اینبار ازم واسه همیشه خداحافظی کرد .  از اين نوشت كه توي اون دنيا از من انتقام ميگيره . از اين نوشت كه برم و خوش باشم … برم و هم خودم و هم خودش رو نابود كنم … از اين موضوع انتقاد داشت كه حالا كه ماجراي ما رو همه ميدونن گذاشتم رفتم ؟ … از اين نوشت كه … نوشت و نوشت ولي من ديگه گوشم به اين چيزها بدهكار نبود. قبلا ازش يه چيزي خواسته بودم . گفتم اين دنيا كه هيچ اون دنيا رو به من بده و بهار قبول كرد اما نميدونستم منجر به انتقام گيري ميشه. باشه بهار جان ! اون دنيا من حاضرم ازم انتقام بگيري … توي اين دنيا كه آتيشم زدي … اون دنيا هم بيا كار ناتمومت رو تموم كن. فقط يه سوال … طي اين مدت پس كي اسير من بودي ؟ ميدونم … بخدا ميدونم كه از اين لحظه به بعد دوباره اون حس ماليخوليايي بسراغم مياد و منو زجر ميده … ميدونم كه دوباره دلتنگي … عطش … تنهايي به من سركوفت ميزنه … ميدونم كه داغون ميشم مثل گذشته … ميدونم درد هميشگي و جانكاه منو ول كن نيست … ميدونم باز توي يك وبلاگ ديگه بايد از احساس پشيموني و ندامت حرف بزنم … ميدونم … ميدونم … ولي چه كنم كه رفتن رو به موندن ترجيح ميدم تا با اين واقعيت كنار بيام كه تو هيچوقت اسيرم نبودي.

این بود شرح ماجرای این چند روز ما . 13 روز از این ماجرا میگذره و من مات و مبهوت از اینکه چرا اینطوری شد و چرا من فکر میکردم بهار منو واقعا دوست داره و اسیرمه. دوست داشتم همونطور که من اسیرش بودم اون هم مثل من میشد. خدا منو لعنت کنه که ... باز هم میگم : من شروع نکردم ... تو تموم کردی.

ازم خواست دیگه بهش زنگ نزنم ... دیگه بهش میل ندم و این وبلاگ رو ببندم. باشه . این وبلاگ رو میبوسمو میذارم کنار . اما نمیبندمش تا هروقت دلم واست تنگ میشه بیام ببینمش اینجا رو تا به یادت بیفتم ... یاد اینکه بهار به دروغ اسیر بود ...  کاشکی عشق و عاشقی جوون و پیر سرش میشد ... اونیکه خیلی دوسش دارم اسیر سرش میشد... میرم دنبال یه وبلاگ دیگه. اونجا شاید ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

مهرباني ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه ی جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه ی دوست، با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع !
و تو اي دوست ترين
در نهانخانه ی جيبت بگذار، دست سوزنده ی مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله ی بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم ، تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ی ماندن ما ، طرح يك خستگي است؟!...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

خداحافظ بهار من جات هميشه در كنارم خاليه