|
|
|
|
|
14 فروردین امسال وقتی به بهار زنگ زدم بهم گفت قصد داره بره بیرون. گفتم بهش: چرا میخوای بری این بود شرح ماجرای این چند روز ما . 13 روز از این ماجرا میگذره و من مات و مبهوت از اینکه چرا اینطوری شد و چرا من فکر میکردم بهار منو واقعا دوست داره و اسیرمه. دوست داشتم همونطور که من اسیرش بودم اون هم مثل من میشد. خدا منو لعنت کنه که ... باز هم میگم : من شروع نکردم ... تو تموم کردی. ازم خواست دیگه بهش زنگ نزنم ... دیگه بهش میل ندم و این وبلاگ رو ببندم. باشه . این وبلاگ رو میبوسمو میذارم کنار . اما نمیبندمش تا هروقت دلم واست تنگ میشه بیام ببینمش اینجا رو تا به یادت بیفتم ... یاد اینکه بهار به دروغ اسیر بود ... کاشکی عشق و عاشقی جوون و پیر سرش میشد ... اونیکه خیلی دوسش دارم اسیر سرش میشد... میرم دنبال یه وبلاگ دیگه. اونجا شاید ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
مهرباني ممنوع ! ![]() دست سوزنده مشتاقت را در نهانخانه ی جيبت بگذار تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي خارهايي هستند كه ز سر پنجه ی دوست، با سرانگشتانت مي جنگند دوستي مسخره است مهرباني ممنوع ! و تو اي دوست ترين در نهانخانه ی جيبت بگذار، دست سوزنده ی مشتاقت را من و تو بايد از سلسله ی بايدها, دستهامان را زنجير كنيم با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم كاش ميدانستي كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست من گرفتارترين تنهايم ، تو گرفتارترين دل ما بسته وابستگي است قصه ی ماندن ما ، طرح يك خستگي است؟!... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||